محمد على مجاهدى
656
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
امشب چو گل شكفتهاى از هم ، مگر گلى * گلبوسه از لبان تو چيدهست در تنور ؟ در بوسههاى خواهر تو جان نهفته بود * جانى كه بر لب تو رسيدهست در تنور آن شب كه ماهتابْ تو را مىگريست زار * ديدم كه رنگ شعله پريدهست در تنور خورشيد بىغروب آن شب كه آسمان خدا بىستاره بود * مردى ، حضور فاجعه را در نظاره بود در سوك خيمههاى عطش ، زار مىگريست * مشكى كه در كنار تنى پاره پاره بود سهم كبوتران حرم از حراميان * بال شكسته ، زخم فزون از شماره بود زخمى كه تا هميشه به ناى « رباب » ماند * از شور لاى لايىِ يك گاهواره بود چيز كه برد قافله با خود ز كربلا * چشم به خون نشسته ، دلى پرشراره بود مىدوخت چشم حسرت خود را به قتلگاه * انگشترى كه همسفر گوشواره بود راهى كه كوچهء كوچه به بنبست مىرسيد * در طول اين مسير فقط راه چاره بود ! از كوچههاى شبزدهء كوفه مىگذشت * پيكى روان به جانب دار الاماره بود از دشت لالهپوش خبرهاى تازه داشت * مردى كه نعل مركب او خونْنگاره بود فرياد زد : امير ! در آن گرمگاه خون * آيينه در محاصرهء سنگ خاره بود خون بود و شعله بود و عطش بود و ، خيمهها * در معرض هجوم هزاران سواره بود خورشيدِ سر بريده غروبى نمىشناخت * بر اوج نيزه ، گرم طلوعى دوباره بود دريايى از گدازهء سيّال ، موجْ موج * در عمق خاك منتظر يك اشاره بود روزى كه رفت اين خبر شوم تا به شام * چشم فرشتگاه خدا پرستاره بود بانگ اذان بلند نمىشد ز مأذنى * آن روز شهر ، شاهد بغض ستاره بود با ضربهاى كه حادث بر طبل مىنواخت * فرياد « يا حسين » بلند از نقاره بود راه گريز اغلب « قاضى شرح » ها * آن روز در بدآمدن استخاره ، بود